تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده
عشق

روزی روزگاری در زمان های بسیار بسیار دور دورتر از انچه که به ذهن من و شما برسد در دشتی فراخ و سرسبز که انسو تر هایش ابادی  کوچکی قرار گرفته بود درخت کهنسالی سال ها بود که تنهای تنها زندگی می کرد.او برای درد دل های دل تنهای خود محرمی جز پرندگانی که در مسیر کوچ خود به او سر میزدند و خبر از سرزمین های دور می اورند نداشت .شبها را در زیر اسمان پرستاره دشت در هم صحبتی با  ماه به صبح می رساند و طول روز را در همنوایی با خورشید به غروب سپری می کرد.فصل ها یکی پس از دیگری می امدند و هر یک لباسی مجزا و متفاوت بر تن شاخ و برگ های او می پوشاند.و روزگار بدین صورت برایش یکی پس از دیگری می گذشت.تا اینکه روزی از روز ها که به بلندای  بلندترین زمان ها و به کوتاهی کوتاه ترین لحظات اندازه داشت اتفاق تازه ای رخ داد.درخت کهنسال از دور سایه جنبنده ای را دید که به او نزدیک و نزدیک تر می شد.به خاطر کهولت نمی توانست با دقت جزئیات را از دور ببیند پس صبر کرد تا سایه نزدیک تز بیاید.او کنجکاو بود تا هر چه زودتر بداند این سیاهی چیست که می خواهد در تنهایی او سهیم شود.سایه نزدیک تر و نزدیک تر امد تا به مقابل او رسید . حال درخت می توانست او را از نزدیک نظاره کند..پسرکی با اندام ترکه ای به نازکی نازک ترین شاخه های درخت . موهای طلایی به رنگ اشعه های گرم و تابنده خورشید در طلوع  سحر گاهان و چشمانی سبز به سر سبزی چمنزار های زیر پایش در مقابل او ایستاده بود.درخت با کنجکاوی به پسرک چشم دوخته بود و پسرک با کنجکاوی بیشتر به درخت.....پسر با صدایی زیبا و رسا به درخت سلام کرد .و در خت نیز در پاسخ شاخ و برگ های خود را به این سو ان سو تکان داد.پسر خود را از زیر پرتوهای تابناک خورشید به زیر سایه فرحبخش و خنک درخت  پیر کشاند و جایی مناسب برای خودش مهیا کرد خورجین کوچکی را که بر دوش داشت به زمین گذاشت و به تنه درخت تکیه داد. درخت اولین بار بود که گرمای بدن موجودی دو پا را بر تنه ضمخت خویش احساس می کرد.ابتدا از این حس اکراه داشت ولی ارام ارام خود را با پسرک راحت تر و صمیمی تر می دید.پسر دست به درون خورجین کوچک خود برد و نی لبکی را از ان بیرون کشید و شروع به نواختن زیبا ترین اهنگ هایی کرد که درخت تا ان زمان به گوش  خود هرگز نشنیده بود . درخت از شنیدن صدای موسیقی به وجد امد و شاخه های خود را در اغوش باد به این سو ان سو تکان داد. انوار طلایی خورشید نیز از میان برگ ها همانند نت های دل انگیز موسیقی  صورت پسرک را نوازش می کردند. درخت داشت چیزی را تجربه می کرد که تا قبل از این تجربه نکرده بود . پس از گذر لحظاتی دل انگیز و رویایی پسر کم کم احساس خستگی کرد . نی لبک را به کناری گذاشت و خورجین خود را زیر سرش گذاشت  و به شاخه های رقصان درخت در باد خیره شد و یواش یواش به خواب  فرو رفت....در دنیای مه الود رویا خویش حضور کسی را در کنار خود احساس کرد برگشت تا ببیند این غریبه کیست که نا گهان چشمانش با چشمان سیاه رنگی که به تاریکی شب های یلدا و به زیبایی اسمان پر ستاره بود هم  سو شد.  دختری زیبا در کنار او نشسته بود که  صورتی به زیباییی قرص ماه و خرمن موهای مشکی او در نوازش نسیم چون موج های خروشان رودخانه ای وحشی و بکر می بود ..پسرک نرمی دستان دختر را در میان دستان خود حس می کرد و محو زیبایی های او شده بود حس می کرد که این غریبه را سالیان سال است که می شناسد اگر چه اولین بار است که او را می بیند.. در دنیای رویای او هیچ کلمه ای بین او دختر رد بدل نمی شد ولی هر نگاه دنیایی از کلمات را بین ان دو منتقل می ساخت نگاه دختر لبریز از داستان های دلفریبی بود که به افسانه های هزار یک شب می ماند و ارامشی که حضورش به پسر می داد وصف ناپذیر و فراموش ناشدنی او در رقص نگاه های دختر از رویای خویش به رویا هایی دیگر می رفت و هر لحظه را متفاوت تر از لحظه ای دیگر تجربه می کرد . پسرک از دیدن این رویا در شگفت بود.او هرگز دوست نداشت که این لحظات به پایان برسد دوست داشت که تا ابد در این خلسه باقی بماند اما صدایی داشت از پشت سر او را فرا می خواند. صدا دائما تمرکز او را از دختر دور می کرد و او با تلاشی بیشتر قصد داشت که دوباره بر تصویر دختر که هر لحظه محو تر و محو تر می شد تمرکز کند اما صدا او را فرا می خواند. یک لحظه به عقب برگشت و ناگهان نوری شدید چشمانش را زد او چشمانش را بست و سرش را برگرداند نور قطع شد چشمانش را گشود ولی دخترک رفته بود وبه جای دستان نرم و لطیف او شاخه سبز زیبایی را در میان انگشتانش گرفته بود ...صدا باز پسرک را فرا خواند او سرش را  برگرداند نور باز به درون چشمانش راه یافت او دستان کوچک خود را در مقابل چشمانش گرفت .... و دقایقی در سیاهی سپری شد ارام ارام دستانش را از مقابل صورتش کنار زد و چشمان خود را گشود ..تصاویری نا مشخص را می دید....می دید که زیر درختی تنومند نشسته است که شاخه های خود را همچون سایه بانی بر سر او گشوده  ولی خورشید در حال غروب بود و درخت نمی توانست بیش از اندازه شاخه هایش را خم کند تا نور پسرک را از خواب بیدار نکند پسرک ارام ارام زمان و مکان را به یاد اورد ...  کش و قوسی به خود داد و از زمین بر خواست   هوا در حال تاریک شدن بود  و  باید زودتر خود را به ابادی می رساند  پس عزم رفتن کرد .خورشید دیگر غروب کرده د و جای خود را به  اولین ستاره در اسمان داده بود..پسرک از درخت لحظه به لحظه دور تر می شد و به سمت چراغ های روشن ابادی که او را به سوی خود فرا می خواندند روان بود..و در فکر خود به رویای عجیبی که دیده بود می اندیشید و به تک درخت کهنسال ...............درخت سایه پسرک را که در هوای گرگ میش  از او دورتر دور تر  می شد بدرقه می کرد تا جایی که سیاهی سایه پسرک و سیاهی شب با هم در امیختند و یکی شدند.  اسمان ارام ارام سفره ستاره ها یش را برای میهمانی از شب می چید و ماه  در گوشه ای به تماشای دشت نشسته بود . ستاره ای ابی رنگ در بالای سر درخت می درخشید و درخت  در این فکر فرو رفته بود  که یک  روز از زندگیش با هزاران هزار سالی را که سپری کرده بود تفاوت داشت ..جوان هرگز دیگر  از ان مسیر نگذشت و درخت نیز هزگز چنین حسی را دوباره  تجربه نکرد

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

ماجرا بر می گردد به دوران کودکیم .وقتی که شش یا هفت سال بیشتر نداشتم.در خانه کوچک ما تلویزیون بزرگی بود که از تمام وسایل خانه بیشتر به ان عشق می ورزیدیم و او هم ما را خیلی دوست داشت .چون هر روز عصر ها برایمان کارتون های زیبا مثل سیزده ادم برفی و پت پستچی و بسیاری برنامه های سرگرم کننده دیگر پخش می کرد.تلویزیون محبوب خانه ما لامپ تصویری داشت به اندازه پرده های سینما های امروزی و بقدری بزرگ بود که ما کوچلو ها وقتی جلوی ان می نشستیم در هیبت غول اسای ان گم می شدیم ...تنها عیب این یار با وفا و دوست داشتنی این بود که خیلی پیر و فرتوت شده بود و هر دو ماه یک بار جهت تعطیلات تعمیراتی از خانه ما می رفت یکی دو هفته بعد انهم به زور و اصرار ما پدرم ان را از تعمیرگاه بر می گرداند چون پدرم اصلا اهل تماشای تلویزیون نبود.این قضیه تعمیرگاه رفتن و امدن انقدر تکرار شد و تکرار شد تا اینکه  یک روز تلویزیون ما برای تعمیر از خانه بیرون رفت و دیگر هیچگاه به خانه باز نگشت.نمی دانم چه سرنوشتی برایش اتفاق افتاد ...شاید اکنون در بهشت رنگی  تلویزیون های سیاه و سفید در حال زندگیست و از اینکه عمری را در دنیای فیزیکی به سرگرم کردن چند کودک که یکی از انها نویسنده داستان زندگی اوست سپری کرده خشنود است.....بعد از ان وداع ما چند ماهی بدون تلویزیون بودیم البته به نظرم چند سال طول کشید....هر جا که مهمانی دعوت بودیم صاف می رفتیم و جلو تلویزیون می نشستیم و تا یک شکم سیر برنامه نگاه نمی کردیم کسی نمی توانست ما را از ان جدا کند...گاهی هم  تلویزیون خانه همسایه بود که ما را مهمان برنامه های خود می کرد البته صبر و حوصله همسایه هم حدی داشت....ان موقعه ها تلویزیون دوکانال  بیشتر نبود و بعد از ساعت ده شب چهار پنج ستون عمودی رنگی به علاوه یک بوق ممتد تا فردا صبح ساعت 9.....یواش یواش حسرت داشتن یک تلویزیون اختصاصی در منزل تبدیل به رویایی دست نیافتنی شده بود...صبح یکی از روز های گرم تابستان که کسل و وارفته در منزل نشسته بودیم و نمی دانستیم که چگونه خود را سرگرم کنیم پیکی گریز پای به درب منزل ما امد....پسر خاله ام  که هم سن و سال من بود نفس زنان و بدو بدو خود را به خانه ما رساند نرسیده داد زد  ابجی ابجی_ابجی اسم مادر من است که غیر از مادر بزرگم همه فامیل مادرم او را به این نام صدا می زنند البته ما بهش می گیم مامان_گفت ابجی از بانک نامه امده که در بانک یک فرش برنده شده اید  مادرم خیلی سال پیش مبلغ پانصد تومان که ان موقعه ها خیلی پول بود در بانک پس انداز و حتی انرا فراموش کرده بود و اکنون به یمن ان پس انداز ما برنده یک فرش شده بودیم ....مادرم پدرم را با خبر کرد و دوتایی  شاد و خوشحال اماده شدند و برای تحویل جایزه به بانک رفتند ولی فرش اصلا برای ما کودکان  چیز جالبی نبود اخر در فرش هر چقدر که نگاه کنی جز گل قالی چیزه دیگری نخواهی دید  اخر فرش هم شد تلویزیون؟.....ظهر پدر و مادر خسته و کوفته ولی با لبخندی بر لب از بانک برگشتند ولی به جای یک شی لوله وار که شبیه فرش باشد یک جعبه مکعب شکل به دست پدرم بود.....مسئول بانک به پدر و مادرم گفته بود شما برنده یک فرش شده بودید ولی چون جهت دریافت فرش دیر امدید ان فرش را به برنده دیگر دادیم و شما یک تلویزیون چهارده اینج سیاه و سفید پارس را به عنوان جایزه می توانید ببرید...انروز بهترین روز زندگیم بود و من خیلی خوشحال بودم چون یک تلویزیون داشتیم که مال خود خود خودمان بود. هنوز هم که بعد از بیست و دو سه سال  به یاد ان خاطره می افتم خدا را شکر می کنم که دیر به بانک رفتیم و هرگز برنده ان فرش نشدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط نادر  | 

خیلی وقت بود که قلم به دست نگرفته بودم البته خوب می دانید که منظورم از قلم کیبرد هستش . شاید قسمتی از ان به خاطر این بود که هم حس و حال نوشتن نداشتم هم اینکه سرعت وقایع زندگیم کمی بالاتر رفته بود...چه جالب سرعت وقایع..... موضوعی را که امروز می خوام دربارش صحبت کنم مسئله جالبیه البته شاید مثل همیشه باز برای من ..چند وقتی بود که عادت های غذاییم عوض شده بود و دچار سوءهاضمه شده بودم به همراه بیماریی که برام پیش اومده بود سیستم ایمنی بدنم ضعیف تر و ضعیف تر شد.شرایط زیاد دلچسبی نبود .برای ما انسان ها که عادت داریم هر روز که از خواب بیدار شویم و خود را همان کودک سر حال گذشته ببینیم این موضوع زیاد خوشایند نیست. غافل از اینکه فشار های زندگی رژیم های غذایی و بسیاری از مسائل دیگر بدن فیزیکی مارا فرسوده تر فرسوده تر می کنند.ده دوازده سالی می شود که از خوردن هر گونه داروی شیمیایی پر هیز می کنم بیشتر سعی من بر این است که از روش های استفاده کنم که ضرر کمتری برای بدن داشته باشد . روش هایی مثل هومیو پاتی طب گیاهی و و و.....بروز مشکل تب لرزو سرما خوردگی چند روزی مرا از کار و زندگی انداخته بود و مشکل سوء هاضمه هم مزید بر علت شده.....به دنبال جوابی برای این مسئله می گشتم فکر کردم با مصرف ویتامین ها و مکمل های غذایی می شود مسئله را به نحوی فیصله داد ولی از دیدگاه بیماری بنده کور خوانده بودم و در ضمن سر بدن را با این موضوع ها نمی توان شیره مالید......یک روز بعدظهر پشت کامپیوتر نشسته بودم و در حال بررسی سی دی هایی بودم که در داخل کیف سی دیم قرار داشت برخی از انها فاقد اسم بودن و چون خیلی وقت بود که به انها نگاهی نیانداخته بودم از محتوای انها کاملا بی خبر بودم تعدادی از انها برای چند سال قبل بود یکی یکی سی دی ها را داخل کامپیوتر قرار می دادم و و به انتظار باز شدن ان توسط کامپیوتر نفتیم می نشستم بعد از انداختن نظری اجمالی به محتوای سی دی ان را از کامپیوتر خارج می کردم و با ماژیک سی دی اسم سی دی را بر روی ان می نوشتم با هر بار باز کردن درماژیک سی دی بوی تند ماژیک به مشامم می خورد و مرا به یاد نقاشی های دوران کودکی و بسته ماژیک هایم می انداخت و خاطراتی خوشی از ان دوران را در ذهن من تداعی می کرد.کار به ارامی در حال پیشرفت بود و من سی دی به سی دی در حال جلو رفتن احیای خاطرات گذشته تا اینکه به سی دی جالبی رسیدم سی دی فیلمی بود در باره اوشو عارف هندی این سی دی به منطقه پونای هند اشاره داشت که محلی را برای گرد همایی کسانی که پیرو و علاقه مند به مکتب او بودند از طریق می دیا پلیر صحنه ها را سریع به جلو می بردم قصد خاصی از تماشا نداشتم صحنه ها یکی بعد از دیگری می گذشت در صحنه ای گروهی را نشان می داد که مشغول سماع بودند در صحنه ای دیگر عده ای در حال مدیتیشن گردا گرد هم جمع شده بودند و رقص های باله و انواع فعالیت هایی که به افراد حاظر در انجا ارامش می داد در انجا فضای دلنشینی که شامل فضای سبز و ساختمان هایی با طراحی سنتی بودند اماده شده بود.افرادی که انجا بودند هر قوم تیره و نژآدی را شامل می شدند و همه با ردا هایی یک شکل بعضی به رنگ شرابی و برخی سفید مشغول انجام فعالیت های معنوی بودند همینکه خواستم سی دی را در بیاورم صحنه ای نمایان شد که چند ثانیه بیشتر ادامه نیافت و موضوع عوض شد ..صحنه عبارت بود از مکانی از ان مرکز که سه کماندار با هیئت های سامورایی با کمان های خود مشغول انجام تمرین کشیدن کمان بودند به خاطر علاقه ای که به این ورزش دارم و خودم نیز ان را انجام می دهم دوباره صحنه را به اول باز گرداندم و دوباره و دوباره و باز هم دوباره ان را نگاه کردم..چیز خاصی توجه من را به خود جلب می کرد .......... ان موضوع روش و شیوه ان کمان دارن برای کشیدن زه بود.چیزی که من در تمریناتم هیچوقت به ان دقت نمی کردم انها کمان را به ارامی در دست می گرفتند و هماهنگ با یکدیگر انرا به بالای سر خود می بردند و به ارامی زه سنگین کمان را به سمت صورت خود می کشیدند. تیر اندازی با کمان ورزشی بسیار سنگین و حاوی نکات بسیار ریز و دقیقی است که در صورت رعایت نکردن ان تیر شما به هدف نخواهد خورد.کمان هر فرد برا اساس استیل بدن او بلندای طول بازویش انتخاب می شود و یک کمان نرمال برای تیر اندازی و پرتاب تیر تا هفتاد متر نیاز به پونداژی در حدود چهل پوند می باشد.... یعنی برای کشش زه شما باید بر بیست کیلوگرم نیروی که زه و قبضه را به سمت هم می کشد غلبه کنید.کمان من نیز حول حوش چهل پوند هست و چون در هر بار تمرین حدود هفتاد و دوپرتاب انجام می شود بیشتر کمانداران ترجیح می دهند که در کشش های اولیه با قدرت و سرعت این کار را انجام دهند تا زه را زود تر به محل ان روی صورت خود برسانند و بتوانند تا انتهای تمرین از نیروی خود بهترین استفاده را بکنند ولی کار ان کمانداران ژاپنی خیلی عجیب بود انها گویی در مراقبه در حال کشش کمان بودند. برایم جالب بود چون کشش ارام کمان با عث سریعتر خسته شدن عضلات کتف سینه و بازو ها و ساعد می شود ولی کنجکاو بودم تا شیوه انها را نیز بررسی کنم....تصمیم گرفتم این کار را در تمرین جلسه بعد انجام دهم روز بعد به سر تمرین رفتم و در فاصله سی متری سیبل ایستادم تیر را بر روی محل استقرار ان روی قبضه قرار دادم و انتهای ان را بر روی محل مشخص ان روی زه.....کمان پنج کیلو گرمی را با دست چپم بالا اوردم و با دست راست به ارامی هرچه تمام تر زه را به سمت صورتم کشیدم کمان بسیار سنگین تر به نظر می رسید لحظاتی بعد زه به ارامی روی صورتم قرار گرفت ولی من هنوز حرکت کمان و زه را احساس می کردم اما این بار عجله ای برای پرتاب نداشتم وقتی که نوک تیر از کلیکر کمان رد شد با شنیدن صدا ان فهمیدم که وقت رها ساختن تیر فرار رسیده زه را رها کردم کمان به سمت جلو پرتاب شد و چرخی زد و مثل همیشه در دستم چرخید ..تیر در هوا زوزه کشان به حرکت درامد سینه باد را شکافت و به سمت مرکز هدف پیش تاخت و لحظاتی بعد صدایی که ناشی از برخورد تیر با سطح فیس بود به گوشم رسید تیر بر روی سیبل در جای خود ارمیده بود. تمامی این اتفاقات در کسری از ثانیه رخداد . با کمانی با پونداژ چهل پوند تیر می تواند در عرض یک ثانیه هفتاد متر را طی کند.ولی انگار زمان برای من ایستاده بود.در پرتاب های بعد نیز این اتفاقات تکرار شد و در پایان رکورد گیری به نتیجه ای خیلی بالاتر و باور نکردنی تر دست یافتم..برایم جالب بود اکنون به راز حرکات ان کماندارن نزدیک شده بودم .......ارامش........خوشحال از اتفاقاتی که افتاده بود به سمت خانه رفتم در طول مسیر با خود به این موضوع می اندیشیدم که این روش شاید در سایر مراحل زندگی نیز کار برد داشته باشد البته به غیر از عکس العمل سریع در حین رانندگی........به خانه که رسیدم و در را باز کردم بوی دلپذیری که حکایت از اماده بودن غذا داشت فضای خانه را را پر کرده بود وقت وقت نهار بود ...دست ورویم را شستم و برای خوردن نهار به خانواده پیوستم قبل از اینکه اولین قاشق را بر دارم به این فکر کردم که چرا موضوع ارامش در حرکات را در غذا خوردن رعایت نکنم پس با این فکر اولین قاشق را به سمت دهان بردم و و شروع به ارام جوییدن اولین لقمه غذا کردم ... زیز چشم نیم نگاهی به اطرفیانم نیز داشتم .... برادم با هر قاشق من چهار قاشق را می بلعید جالب اینجا بود که تا روز قبل از ان این من بودم که همیشه برنده رقابت ها می شدم صبحانه نهار شام فرقی نمی کرد......وقتی همه غذایشان را تمام کردن من تازه نصف غذایم را بیشتر نخورده بودم ولی باز به ارامی به غذا خوردن ادامه دادم سفره جمع شد و من همچنان می خوردم می توانستم حدس بزنم که در ذهن مادرم چه می گذشت حتما با خودش می گفت این پسره حتما باز ی چیزیش شده پیش خودم گفتم نکنه فکر کنه پسر نازنینش عاشق شده صد البته که نشده بود داشت اخه داشت یک سری تحقیقات انجام می داد ....این رویه را چند روزی ادامه دادم سرعتم در غذا خوردن از نصف هم کمتر شده بود ولی نتیجه حیرت انگیز بود من ظرف چند روز بهبود یافتم هم سلامتیم را به دست اوردم و هم معده ام اکنون می توانست فولاد را خرد کند........چند وقتی است که نتیجه داستان هایم را به شما واگذار می کنم دوست دارم شما هم در این داستان ها با من سهیم و همراه باشید ولی اجازه بدهید یک جمله بگوییم.....اخ که این فضولی منو کشت...... کمی از سرعت زندگی خود بکاهید فقط کمی برای یافتن حقیقت لازم نیست اسرار ماوارائی را بدانیم رعایت نکات کوچک و پیش پا افتاده و عمل به انها اسرار واقعی زندگی ما را تشکیل می دهند نکاتی که هر روز از کنار انها می گذریم و توجهی به انها نمی کنیم..این است راز زندگی ............روز خوبی داشته باشید لبریز از عشق سرشار از برکت

پاییز ۱۳۸۷

نادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

خوب بریم سر داستان امروز قبل شروع ان باید کمی اطلاعات در باره محل کارم به شما بدهم..محل کار من در یکی از خیابان های قدیمی شهر هست که همسایه هایش و کسبه محل ان از بافت قدیمی تری برخوردارند همه جور تیپ و شخصیت در اطراف من قابل مشاهده و بررسی هستند.مردمانی که همه سالیان دراز است که در این خیابان با هم سلام علیک دارند و از کودکی هایشان خاطرات زیادی را تا به امروز در کوله بار یادهای خود حمل می کنند.مردمانی که روز های عاشورا اول باید به دوستان قدیمی خود نذری ها را برسانند..... گاه گداری ما هم از اش های خوشمزه انها که بوی وفا و محبت از انها بر می خیزد بی نصیب نمی مانیم.در همسایگی مغازه ما پسر جوانی هست که یک مغازه تعمییرات موتور های سیم پیچی رو اداره میکند برای رعایت امانت اسم او را محمد می گذارم.محمد پسر خوش مشرب و لاغر اندامی است که قدش متوسط و عضلاتی ورزیده دارد ولی کمی شل و ول هست از خودم می پرسم که این عضلات ورزیده رو قبول کنم یا این شل ولی را بپذیرم بچه ای سیاه تو و با موهایی لخت.... نکته جالب درباره او این است که هر روز موها و صورتش را به یک مدل در میاورد و با لباس های شیک به سر کار می اید به شغلش که نگاه می کنم از خود می پرسم اگر یک روز به جای او باشم چطور می توانم خود را تمیز به خانه برسانم البته اگر شب هنگام رفتن به خانه به او نگاه کنی شاید تنها لکه سفید و تمیزی که در او بتوانی پیدا کنی سفیدی چشم هایش باشد.بین مغازه ما و او کوچه ای مرز ی را مشخص ساخته است ....گاه گداری که تنها هستم محمد سری به من می زند و با هم صحبت می کنیم .چند روز قبل در حال تایپ یک نامه بودم محتوی نامه حالت دادخواست داشت . قضیه از این قرار بود که شخصی مبلغی به ما بدهکار بود و هی امروز فردا می کرد و این تعلل او اکنون زمان را به یک ماه رسانده بود من نظرم بیشتر این بود که با صبر و مدار قضیه را پیش ببریم ولی همکارم مثل همیشه هول برش داشته بود که الا بلا باید این پول را از حلقوم او بیرون بیاوریم خوب من هم حوصله جر و بحث نداشتم گفتم هر کاری که به نظر درست است همان را انجام بده و قرار بر این شد که نامه ای تهیه کنیم با این متن که اگر تا پایان این ماه وجه طلب تسویه نشود با شما چنین می کنیم و چنان ...نامه ارام ارام در حال تایپ شدن بود که ناگهان سایه فردی در چهار چوب در مغازه ظاهر شد من که حسابی سرم داخل صفحه مانیتور بود فقط از روی صدای او فهمیدم که شخص مقابلم محمد است و جواب سلامش را بدون برداشتن چشم از مانیتور دادم او به کنار من امد و روی مبلی کنار میز کامپیوتر بود نشست و ساکت به من و کار هایی که می کردم نگاه کرد. در همین حین با کنجکاوی پرسید قضییه چیه نادر؟ و من همه چیز را از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم. همین که به پایان صحبت هایم رسیدم یک دفعه مثل بنزینی که کبریت خورده باشد از جا پرید و گفت این چه کاری شما می کنید فکر کردی با این کارا پولت بر می گرده الا بلند شو همین حالا ...چشمانم از تعجب گرد شده بود گفت چی بلند شو ...گفت بلند شو با ماشین بریم سراغش ...گفت بابا بشین موضوع زیاد مهمی نیست اصلا فدای سرت سوخت شد که شد...دیدم نه ول کن معامله نیست پا را تو ی ی کفش کرده الا تو تجربه نداری و نمی فهمی و از این حرفا ....خندم گرفته بود می دانستم که اگر او را با خود ببرم نیمچه امیدی را که برای وصول پول دارم را هم باید برای ابد فراموش کنم...البته قبل او هم همکارم یک جورایی قصد شارژ کردن مرا داشت ولی این حربه ها به نظرم خیلی قدیمی شده چون وقتی در مشکلی قرار می گیریم باید اجازه بدهیم مسائل روند طبیعی خود را طی کند با شتاب بخشیدن با انها تنها دردسری به دردسر های قبلی اضافه می کنیم....خلاصه گفتم نه عزیزم بی خیال این موضوع شو.....و ذهنش را با یک موضوع دیگر منحرف کردم و صحبت را به چیز های دیگر کشاندم...او که هنوز مشخص بود ارام قرار ندار بر روی چهار چوب ورودی در مغازه بین دو لنگه در تکیه داده بود از یک طرف پشتش را به این لنگه و از سوی دیگر پنجه های پایش را به طرف دیگر هول می داد من هم خوشحال بودم که شاید با خوردن هوای تازه اتشش فروکش کند و دوباره تمرکزم را بر روی متن تایپی گذاشتم و محمد را فراموش کردم در حال کار بودم که دیدم صدای جر بحثی از بیرون می اید سرم را که بلند کردم محمد را در چهار چوب در ندیدم صدا اشنا بود صدا محمد بود بلند شدم و به سمت در رفتم دیدم او با پیرمردی تقریبا شصت ساله درشت هیکل و خیلی سرحال و قبراق مشغول بحث کرد ن است و پیر مرد از مشتری های ما بود که چند لحظه قبل از از امدن محمد کارش را انجام داده بودم و برای کاری دوباره برگشته بود... ولی صحبت های دوستم با او زیاد صمیمانه به نظر نمی رسید و لحن صحبت ها بوی خشونت می داد . به داخل مغازه امدم ولی حسی گفت باز گردم برگشتم و دیدم پسر جوان و پیر مرد عین خروس جنگی بینی هایشان را بهم چسبانده اند یک لحظه یاد مسابقات بکس سنگین وزن ها افتادم که قبل از مسابقه حریف ها را نزدیک هم میاورند تا در چشم یکدیگر نگاه و خشمشان را قبل از شروع مسابقه به یکدیگر منتقل کنند.جلو رفتم رو به پیرمرد گفتم حاج اقا نزدیک افطاره خوبیت نداره پیرمرد با شنیدن کلمه افطار ناگهان سست شد و رو به من کرد و گفت مسئله ای نیست داریم شوخی می کنیم ولی من که اصلا باور نمی شد که شوخی بتواند این چنین شکلی هم داشته باشد.پیر مرد به اخل مغازه امد و باقی کارش را انجام دادم . خداحافظی کرد و رفت ...چند لحظه از رفتن پیر مرد نگذشته بود که باز صدای جر و بحث توی پیاده رو بلند شد مطمئن بودم که از شوخی زیاد ممکن است امروز محمد یک کاری دست خودش بدهد جلو رفتم و از هم جدایشان کردم و او را به داخل مغازه اوردم از او پرسیدم قضییه چیه؟ و او هم تعریف کرد که کاری را برای این مرد انجام داده ولی گویا اواز کار راضی نیست وقصد پرداختش پول او را ندارد همین که این حرف را زد کمی به او خیره شدم و یک دفعه زدم زیر خنده و او هم پشت سر من شروع کرد به خندیدن.... در بین خنده ها گفتم نگران نباش بعد از نامه خودم یکی هم برای تو تایپ می کنم

برکت باشد

تابستان 1387

نادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

خسته با شانه هایی که از کشیدن کوله سنگین درد می کرد بر تخته سنگی نشسته بودم چند رو ز بود که به کوهنوردی سپری می شد غروب بود و هوا کم کم رو به تاریکی می گذاشت خورشید اخرین پرتو های حیاط بخش خود را به چمن زار بزرگی که در مقابلم گسترده شده بود می بخشید چمن زار فراخی که دور تا دور ان در محاصره کوه های زیبا و پوشیده از درختان کاج و سرو سپیدار قرار گرفته بود . جهانی رویایی پر از زیبایی های بسیار که خستگی را از روح و جسم ادمی می زدود .نسیمی فرح بخش دست نوازش خود را بر سر این چمن زار زیبا می کشید و رایحه زیبای انها را به همراه رطوبتی دلچسب به سوی من هدیه می اوردو من عاشقانه ان هدیه را می پذیرفتم. همچنان بر روی این تخته سنگ نشسته بودم و به این دنیای افسونگر نگاه می کردم.در مقابلم دسته بزرگی از گاو های اهلی با رنگ های متنوع مشغول چرا بودند..گاهی وقتی دو تای انها بر سر مسیر یکدیگر قرار می گرفتند با شاخ های بلند خود برای همدیگر خط نشان می کشیدند و هر که زور بیشتری داشت خوب سهم بیشتری را هم قطعا می برد اصلا دوست نداشتم طرف دیگر این دعوا باشم.اندکی بعد تصمیم گرفتم از روی تخته سنگ بلند شوم به عکاسی از سوژه های مقابلم بپردازم .دوربین عکاسیم را برای دور ماندن ازرطوبت هوا در اغوشم پنهان کرده بودم از تخته سنگ پایین پریدم.و شروع به قدم زدن در میان این علف زار بزرگ کردم.خورشید دیگر ار نظر پنهان شده بود و روشنایی به سرعت در حال محو شدن بود باید هر چه زود تر عکاسی می کردم وگرنه تا فردا صبح عکس بی عکس...به طرف گاو ها رفتم در نزدیکی انها محل مناسبی را انتخاب کردم و بر روی چمنها دراز کشیدم تا هم ارامش حیوانات را بهم نزنم و هم بتوانم ازفاطله ای نزدیک تر از انها عکس بگیرم.بعد از چند فریم عکاسی محل خود را تغییر دادم و روی چمن ها چم باتمه زدم لباسم از رطوبت چمن ها خیس خیس شده بود ولی کاپشن قرمزم گرمای مطلوبی را برایم فراهم کرده بود.در همین حین گوساله ای بسیار زیبا تو جهم را جلب کرد. من درست در مسیر چرای او بودم ساکت نشستم و منتظر شدم تا نزدیک تر و نزدیک تر بیاید...گوساله ای بود سیاه رنگ که در محل فرو رفتن سم هایش در چمن زار رنگ های سپیدی زانو هایش را پوشانده بود .هر وقت که دوربین را به سمتش می گرفتم گویی متوجه می شد که مشغول عکس گرفتن هستم به من زل می زد و اصلا جم نمی خورد چه گوساله با شعوری بود واقعا_خلاصه دقایقی به این ترتیب سپری شد .من در دنیای خودم غوطه ور بودم و همه محیط پیرامونم را به فراموشی سپرده بودم.گویی در دقایقی از همه دنیا جدا شده بودم و در حبابی از خلا قرار گرفته بودم.گویی چشمم به دنیای دیگری گشوده شده بود که با این دنیای فیزیکی فرسنگ ها فاصله داشت.دنیایی از جنس رز های صورتی و لبریز از رایحه های ملکوتی در همین حس و حال بودم که صدای خس خس نفس کشیدن چیزی توجهم را به خود جلب کرد و مرا از دنیای خود ارام ارم بیرون اورد هر چه از دنیای دوست داشتنی خود بیشتر فاصله می گرفتم صدای خس خس هم بیشتر می شد. دوست نداشتم از دنیای خودم جدا شوم ولی صدا مرا به دنیای فیزیکی فرا می خواند انگار حادثه ای در حال وقوع بود.به خود امدم سایه بزرگ و غول اسایی را در کنار خود حس می کردم.برای اینکه قبضه روح نشوم ارام از زیر چشم نیم نگاهی به سمت چپم انداختم . به خود این جسارت را دادم که باید هر طور شده نگاه کنم پس با این افکار سرم را ارام چرخاندم ناگهان صورتم با دو چشم درشت سیاه رنگ و البته کمی عصبانی متقارن شد. که از من می پرسید وسط سفره غذای من نشستی که چی ؟خوبه منم بیام وسط سفره غذای شما بشینم بگم مو مو در ضمن دفعه اخرت باشه لباس قرمز به تنت می کنی ها.......گاوی بسیار بزرگ و سیاه رنگ مرا از خلوت خودم بیرون کشیده بود به دور برم نگاهی سریع انداختم بله حدسم درست بود محاصره شده بودم....دیگر وقت ماندن نبود دوربین را محکم در دستم گرفتم و اماده شدم که مثل گلوله فرار کنم گاو هم در فکرهای دیگری بود که اصلا دوست ندارم درباره انها نظری بدهم ناگهان بازی شروع شد و گاو به سمت من یورش برد من هم دو پا بر پا هایم افزودم و به سرعت میدان را ترک کردم .حتی به پشتم هم نگاه نکردم که ببینم ایا تحت تغیب هستم یاخیر....در حال فرار نگاهم به کاپشن قرمزم افتاد با خودم می گفتم حقته نادر خان مگه اومدی میدان گاو بازی لباس قرمز هم پوشیدی...خلاصه بعد از فراری طولانی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم دیدم حیوان حتی به خود زحمت تعقیب من را هم نداده و ارام مشغول چراست......نفسی تازه کردم و به سمت چادر راه افتادم هوا دیگر تاریک تاریک شده بود و اولین ستاره در اسمان نوید بخش یک شب مهتابی بود.....زندگی ما انسان ها هم پر از علت ها و معلول هاست گاهی ما چرخه وقایع را به حرکت در می اوریم و از این شاکی هستیم که چرا زندگی با ما اینگونه تا می کند. من به میان گله گاو ها رفته بودم ولی غافل از اینکه رنگ قرمز لباس من تحریک کننده انها ست گاهی در زندگی عقاید و باور هایی مارا اراسته است که خود نمی دانیم که علت بروز دردسر های زندگی ما هستند. بی مهابا مسائل اطراف خود را مقصر اصلی بروز مشکلات در زندگی خود قلمداد می کنیم. برای بر حذر ماندن از گاو های سیاه و بزرگ مشکلات بایستی پیراهن باور های تحریک ساز و مشکل جذب کن را از خود جدا کنیم.افکار خوب جذب کننده ارتعاشات و موقعیت های خوب و افکار نا مناسب نیز جذب کننده بلایایی طبیعی از هر نوعی که مورد پسند شما باشد خواهد بود.این تصمیم بر عهده شماست که فرد دیروزی زندگی خود باقی بمانید یا با قرار گرفتن در مقابل اینه روح خود تبدیل به فردی از جنس فرداهای خود شوید..نادر تابستان 1387

برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

مسافر کوچولو و سرزمین دور

برای انجام مسافرت کاری که برایم پیش امده بود سفری به یکی از استان های هم جوار داشتم. تصمیم گرفتم به جای استفاده از هواپیما که هزینه اش گران می شد و اتوبوس که مسافت را طولانی می کرد از قطار استفاده کنم.تجربه سوار شدن بر این غول اهنی را تا کنون نداشتم فرصت خوبی بود که هم فال باشد هم تماشا.صبح شنبه با یکی از اژانس های مسافر بری تماس گرفتم و از چند و چون بلیط و زمان حرکت اگاه شدم.و سر انجام اخر هفته رسید و من بودم که سوار بر این غول اهنی عازم سرزمین های دور بودم.در بدو ورود به کوپه با یک اتاقک کوچک بر خورد کردم که همانند زندان های چند نفره فیلم های سینمایی چند نفر درون انها بر روی هم انباشته شده بودند.من هم خودم را میان انها جا کردم و دقیقه های ابتدایی سعی کردم با محیط اطراف اشنا شوم به پنجره بزرگ قطار تخت ها و نردبان کوچکی که خود فضای تنگ تر کوپه را تنگ تر کرده بود نگریستم. پیش خودم فکر کردم حتما به خاطر جوان بودن سهم من طبقه سوم خواهد بود. هم کوپه ای های من یک جوان دانشجو بود که تند تند در حال خوردن ساندویجش بود سرش را به سمت پنجره گرفته بود و گاز های بزرگی به ساندویچش می زد با هر گاز بوی کالباس در هوا می پیچید بغل دست من مردی میان سال نشسته بود و رو بروی من دو مرد میان سال دیگر به اتفاق پیرمردی هفتاد ساله با کلاهی سیاه رنگ به سبک ترکمان ها.خلاصه یک ساعتی در میان انها بودم تا ساعت خواب فرا رسید . بنا به قرعه تخته بالای بالا به نام من و ان جوان دانشجو افتاد از نردبان کوچک که فضای بین تخت ها را می شکافت و با میز کوچک که به پنجره متصل بود زاویه ای می ساخت بالا رفتم در لحظه صعود سرم هم به سقف قطار خورد و بوم صدا داد. وقتی جایم را درست کردم حس کردم صورتم قرار است به سقف بچسبد.بلاخره ساعت خواب فرا رسید و من برای اینکه از این ازتفاع به عمق کوپه سقوط نکنم کمربند محافظ تختم را خواستم ببندم سگک ان را به سوی قلاب کشیدم سگک ارام ارام به قلاب نزدیک و نزدیک تر شد که ناگاه در چند سانتی ان دیگر هر چه زور زدم جلو تر نیامد کمی با ان ور رفتم ولی گویی تخت جا خورده و کمی از محل خود پایین تر رفت بود . همه خوابیده بودن و نمی شد سر و صدا کرد به همین خاطر با حالتی نیمه همشیار به خواب رفتم تا صبح چندین بار از هول افتادن از روی تخت از خواب پریدم ولی انگار ان شب در سرنوشت من سلامت خوابیدن رقم خورده بود دم دم های صبح از خواب بیدار شدم کمی روی تخت خودم را این طرف و انطرف کردم تا بلاخره ساعت شش و نیم شد. از پله ها خواب الود پایین امدم پیرمرد هم کوپه ای را دیدم که در جلو در کوپه ایستاده بود با او احوال پرسی کردم و به سمت دست شویی قطار رفتم ابی به سرو صورتم زدم و بیرون امدم .به سمت راه رو و کوپه ام حرکت کردم ناگهان از تعجب در جا خشک شدم در همه کوپه ها بسته بود و از پیر مرد هم خبری نبود.سریع دست به جیب جریقه ام بردم تا از روی بلیط قطار شماره کوپه ام را پیدا کنم دستم را به روی سینه ام زدم دیدم لباسم جیب ندارد دیگر بدشانسی از این بد ترنمیشد جریقه ام را هم داخل کوپه جا گذاشته بودم به همراه همه پول های داخل جیب هایش. نگاهی به کوپه ها انداختم تا شاید از روی نشانه ای چیزی که از شب قبل به یادم مانده بتوانم کوپه را تشخیص دهم ولی ان هم کار گر نیفتاد در همین گیر دار بودم که نگاهم به مناظز زیبای بیرون از قطار افتاد بی اختیار به سمت پنجره رفتم دستم را بر روی میله محافظ گذاشتنم و شرو ع به نگاه کردن به زیبایی های بیرون از قطار کردم. واقعا طبیعت زیباست خورشید درحال طلوع بود و اشعه های مهربان خویش را از پشت پنجره قطار به صورت من می تاباند.حیف که دوربین عکاسیم هم در کوپه جا مانده بود و این زیبایی هارا تنها در حافظه ذهنم ذخیره می کردم. نیم ساعتی به همین منوال گذشت گاه گداری شخصی برای گذشتن از راه رو تنهایی هایم را بهم می زد و دوباره لحظه ای بعد سکوت و ارامش باز می گشت در افکار خود غوطه ور بودم که صدا باز شدن در کوپه ای توجهم را جلب کرد صدا از پشت سرم شنیده می شد من جلو درب کوپه ای ایستاده بودم سریع برای اینکه صد راه نشوم خودم را به کناری کشیدم و برگشتم تا صورت فردی که پشت سرم بود را ببینم ان فرد کسی نبود جز پیرمرد کوپه خودم....زندگی نیز به این صورت است گاهی ما در مصاف با رویداد های ان با حوادث و مشکلات بسیاری روبرو می شویم مشکلاتی که در باره انها چیزی نمی دانیم مشکلاتی که گویی تا چند لحظه پیش نبودند و هم اکنون مثل قارچ از زیر زمین بیرون امده اند...در برابر انها چه می شود کرد یا باید با انها در گیر شد یا اینکه پشت به انها کرد و از برکاتی که به شما ارزانی می دارند بهرمند شد...گاهی لازم نیست انها را حل کرد بلکه تنها زاویه دید خود را تغییر داد و به زیبایی های اطراف خود نگریست زیبایی هایی مثل طلوع خورشید برای مسافری سرزمین دوری که کوپه خویش را گم کرده بود مسافری که در میان مشکلات به زیبایی های اطراف می نگریست...برکت باشد تابستان 1387 نادر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

یکی از دوستانم که برای تحصیل به خارج از کشور سفر کرده تعریف می کرد.که یک هفته مانده برای بازگشت به ایران دچار مشکلات بسیاری شد. امتحانات یک طرف ترکیدن لوله اب محل سکونت یک طرف دیگر و سرانجام و از همه بدتر مشکلی بود که در تهیه بلیط بازگشت با انها مواجه شده بود.شبی که در حال صحبت با هم بودیم خستگی در حرف هایش کاملا مشهود بود.او در حال تعریف مشکلاتش بود و من هم با دقت به صحبت هایش گوش می کردم. برای خیلی از ما پیش اماده که بعضی از اوقات میبینیم که مشکلات نه یکی یکی بلکه گونی گونی به ما بخشیده می شود انها دست جمع به عیادت و احوال پرسی ما می ایند گویی خدا می خواهد با این کارش بگوید تازگی ها تنبل شدی بلند شو یک تکونی خودت رو بده ببینم... چند تا مشکل خوشگل برات فردا صبح می فرستم حالشو ببر... و شما هم که صبح از خواب بیدار می شوید و از همه جا بی خبر در خانه تان را باز می کنید یکی دو قدم از منزل و محیط امن خود دور نشده با انها ملاقات می کنید ..........وقتی که به موضوع دوستم دقیقتر نگریستم ابعاد تازه تری را دران دیدم..به دوستم از منظر یک روح نگریستم برایم جالب بود که شبا هت هایی بین او و زندگی یک روح در جهان فیزیک وجود دارد..همانطور که او در سرزمینی غریب و دور از وطن اصلی خود زندگی می کند و در انجا مشغول تحصیل است روح نیز در اینجا یعنی زمین به دور از سرزمین های الهی به زیستن مشغول است و در دانشگاه زمین به کسب تجربه می پردازد ... هر بار با پاس کردن درس هایی بیشتر در این دانشگاه زمینی و اموختن از استادان معنوی بر میزان رشد و اگاهی خویش می افزاید..روح با کسب شایستگی های لازم و عبور از میان ازمون ها و سختی ها رفته رفته تجاربش گسترده تر میشود..او در این روند رشد می اموزد که سختی ها نه تنها سدی بر سر راه او نیست بلکه پله هایی برای صعد در مقابل او قرار می دهد...و لی داستان این روح ما سرانجام به کجا ختم می شود؟ اینهمه اموزش و تجربه به چه درد او خواهد خورد؟مگر قرار نیست روح بعد از اتمام زندگیش از این دنیا به پیش خداوند برود و در بهشت های او تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کند. بعضی از جواب ها ممکن است خیلی شیرین به نظر برسند انسان دوست داشته باشد انها را همانگونه بپذیرد ولی ایا پاسخ های دیگری هم می تواند وجود داشته باشد......به دوستم فکر کردم او فرد بسیار باهوشی است فکر می کنم پس از پایان تحصیلاتش حتما از اموخته های خویش برای خدمت به دیگران سود خواهد جست او یا به سرزمین مادری خود باز خواهد گشت یا در هرجایی از این کره خاکی مشغول به انجام وظیفه می شود...تصمیم با اوست...روح نیز اینگونه عمل می کند او پس از پایان تحصیلاتش در دانشگاه زمین یا به سرزمین های الهی باز می گردد یا هر جایی که خود تصمیم بگیرد خواهد رفت شاید انتخاب او دوباره همین زمین باشد...او اموخته های خویش را به دیگر ان خواهد اموخت زیرا اکنون او نیز یک استاد شده است...چرخه اموزش در این دنیا همچنان ادامه دارد و تا وقتی اموزش هست مسائل و مشکلات نیز وجود خواهند داشت...خلاقیت و شهامت یک روح تنها با روبرو شدن با این مسائل گسترش خواهد یافت. هنگامی که روح می اموزد که به مشکلات پیرامونش از دید مسائلی بنگرد که باعث رشد اگاهی او می شوند انگاه می تواند رد پای برکات الهی را در انها ببیند..برکاتی که در هیئت های ناشناس و ناملموس به او بخشیده می شود..برکاتی که در لباسی مبدل به سراغ او می ایند. به اطراف خود خوب نگاه کنید شاید هم اکنون شما نیز در حال دریافت برکتی هستید که او هم لباس مبدلی به تن کرده باشد.....انتخاب باشماست چون شما روح هستید و خداوند عاشق شماست

برکت باشد

تابستان1387

نادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

کنار باجه عابر بانک به اتفاق دوستم ایستاده بودم  ساعت  دوازده و نیم ظهر بود و افتاب دقیقا وسط سر ما را نشانه می رفت  رهگذران  با نگاه های خسته و گرما زده و در فکر از کنار ما می گذشتند .   افتاب  برکت خود را نه تنها از اسمان بلکه از باز تاب های سطح سنگ فرش شده پیاده رو نیز سخاوتمندانه به ما می بخشید. من و دوستم خودمان را در زیر نیم وجب سایه بان عابر بانک پنهان کرده بودیم  ....دوستم برای اینکه بتواند منوی عابربانک را که در اثر بازتاب های نور روز غیر قابل دید بود را بخواند دستش را بر روی صفحه گذاشته بود و دنبال علایم می گشت... قرار بود مبلغی پول را به من بدهد تا من هم ان را به شخص دیگری برسانم..بلاخره بعد از چند دقیقه ای تقلا عابر بانک مرحمت نمود و با صدای دلنشین قیژ قیژ خود  اسکناس های دو هزاری  را که نه نو بودن نه کهنه تحیول داد دوستم اسکناس ها را از دستگاه گرفت و با اسکناس های پنج هزار تومانی نو خود قاطی کرد و شروع به شمردن انها نمود  خورشید پرتو های خود را حتی بر اسکناس های ما می افشاند و گه گداری تللوی نورانی از اسکناس های نو به چشمان ما نیز می رسید....در همین گیر دار ها بودیم که سایه شخصی را دقیقا در کنا ر خود احساس کردم  انقدر به من نزدیک بود که فکر کردم می خواهد داخل لباس های من بشود  بر گشتم و به سایه ناشناس نگاه کردم   ...............پیر مرد لاغر اندام  و سر حالی بود که عرق چینی بر سر گذاشته  و با التماس به پول های داخل دست ما می نگریست  نگاهش حاکی از این بود که به من کمک کنید و جالب اینجا بود که اصلا به چشمان ما نگاه نمی کرد زل زده بود به پول ها.... چنان نگاه هیزی به پول ها  می کرد که نخ  های ابریشمی داخل پول ها به خود می لرزیدند    با صدای بلندی به او گفت  بله حاج اقا    امرتون رو بفرمایید        نگاهش را از پول ها بر نداشت  و چیزی هم نگفت      من هم دست در جیبم کردم و به دنبال سکه ای گشتم   بلاخره با یک سکه  می شود چنین مزاحمانی را دک کرد....انگشتانم شروع به جستجو بین  کلیدهای داخل جیب شلئوار جینم  کرد  و به دنبال سکه ای می گشتند بعد از چند لحظه تلاش  شئی گرد و فلزی را لمس کردم  و به زور از جیب شلوارم بیرون اوردم   گویا  در این هوای گرم  سکه هم نمی خواست  جای امن  سایه گیر خود را ترک کند    به سکه در زیر نور خورشید که می درخشید نگاه کردم   یک سکه پنجاه تومانی بود  لبخندی به لبم نشست  از اینکه لزومی ندارد اسکناس هایم را جستجو کنم و به سوی پیر مرد دستم را دراز کردم و سکه را به او دادم  پیرمرد نگاهی به سکه انداخت و نگاهی به پول های نویی که در دستان ما می رقصید کرد و ناگهان با فارسی  سلیس گفت   برو بابا......... خودت رو مسخره  کردی.......دهانم از تعجب باز مانده بود     به این فکر می کردم  شکر خدا زبانش را هنوز گربه  نخورده.......یک نیم نگاهی به دوستم انداختم  و دو نفری  زدیم زیر خنده.... البته نه خنده به ان بنده..........   بسیاری  هستند که در جستجوی  چیز هایی به سر می برند که برای به دست اوردن انها هر گز تلاشی نمی کنند  انها تنها می خواهند مفت صاحب چیزی شوند که هنوز  شایستگی دریافت ان را ندارند   این موضوع نه تنها در  تکدی گری  بلکه در همه امور زندگی به چشم  می خورد    امور  معنوی نیز  دور از این مسائل  نیست....هنگامی که چیزی از خدا طلب می کنیم  یا دوست داریم وارد سطح بالاتری از اگاهی شویم که هنوز  شرایط ان را برای خود در زندگی  خلق نکرده ایم   از برکات کو چکی که خداوند به ما می دهد  نه تنها سپاسگذاری نمی کنیم بلکه گاهی  به خشم  می اییم و عدالت او را زیر سوال می بریم برکات خدا وندی در هر جای زندگی ما به چشم می خورد  خوب  گاهی این برکات خیلی بزرگ هستن و گاهی نیز انقدر کوچک  که به چشم  نمی ایند  گاهی  هم انقدر تکراری و روزمره  که برایمان عادی شده اند تلاش برای کسب برکات در زندگی  همان تلاش  برای  بهتر زیستن است  ... به نظرمن ان پیرمرد می تواند صاحب  همه ان پول های باشد که در دستان دوستم بود به شرط انکه او هم  به اندازه دوست من برای جذب این برکات به زندگیش تلاش کند........بهار 1387   نادر

برکت باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

the Voice is that Essence_the Holy Ghost , the Comforter, the Divine Spirit_ that gives life to all. it has many names_Shabda , Logos , the word , the Nada , Shabda Dhun , Akash Bani , Sultan_ul_Azkar , the King of the Ways , Ism_ i _ Azam , Kalama , Kalam _ i _ Illahi , Srat Shabda , An_ anda Yoga , or Anahad Shabda . Others call it the Vadan , Dhun , the Heavenly Music , and other nams THE SHARIYAT_KI_SUGMAD chapter one page 6

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

شما بخشي از قدرت الهي هستيد بنابر اين افکارتان قالبي مي سازد که قدرت الهي ان را بلافاصله پر کرده بدان جان مي بخشد پس  انچه با تمام وجود فکر مي کنيد در سطح ذهن و در اعماق وجود بدون ترديد متجلي مي شود_ ني نواي الهي

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نادر  |